بازنویسیِ داستانِ خود: تو راویِ زندگیات هستی، نه فقط شخصیتش
روایتدرمانی میگوید مشکل تو نیستی؛ مشکل، مشکل است. و داستانی که از خودت تعریف میکنی، همیشه نسخهی دیگری هم دارد.
هر کدامِ ما یک داستان دربارهی خودمان حمل میکنیم: «من همانم که همیشه دیر شروع میکند»، «من آدمِ رابطههای ناتمامم»، «من ستونِ خانوادهام». روانشناسان این داستان را «هویتِ روایی» مینامند: داستانی درونی و در حالِ تحول که گذشتهی بازسازیشده و آیندهی تصورشده را به هم میدوزد تا زندگی انسجام و معنا پیدا کند. نکتهی رهاییبخش اینجاست: این داستان «گزارشِ» زندگیِ تو نیست، «تألیفِ» توست ـ گزینشی از میانِ هزاران رویداد، با تأکیدها و حذفهایی که اغلب ناآگاهانه انجام شدهاند. و هر تألیفی را میتوان ویرایش کرد. روایتدرمانی، که مایکل وایت و دیوید اپستون بنیان گذاشتند، دقیقاً همین کار را میکند: به آدمها کمک میکند قلم را از دستِ داستانِ مسلط پس بگیرند. این مقاله نشان میدهد چطور.
ما با داستان فکر میکنیم
دن مکآدامز، روانشناسِ دانشگاه نورثوسترن، دههها پژوهش را در یک جمله خلاصه میکند: هویتِ ما همان داستانی است که از زندگیمان روایت میکنیم. دو نفر میتوانند رویدادهای تقریباً یکسانی را از سر گذرانده باشند ـ مهاجرت، ورشکستگی، یک رابطهی ازدسترفته ـ اما داستانهای متفاوتی از آن بسازند: یکی روایتِ «من قربانیِ شرایط بودم» و دیگری روایتِ «آنجا بود که فهمیدم چه میخواهم». پژوهشهای مکآدامز و مکلین (۲۰۱۳) نشان میدهد ساختارِ این روایتها با سلامتِ روان پیوندِ محکمی دارد: کسانی که در داستانشان «توالیِ رهایی» میسازند ـ یعنی صحنههای تلخ را به نتیجه یا معنایی روشن میرسانند ـ و کسانی که در روایتشان «عاملیت» دارند ـ یعنی خود را صاحبِ انتخاب میبینند، نه برگی در باد ـ بهزیستی و پختگیِ بالاتری نشان میدهند. دقت کنیم: رویدادها همان رویدادها هستند؛ آنچه فرق میکند، معماریِ روایت است. و معماری، برخلافِ گذشته، قابلِ تغییر است.
روایتدرمانی: مشکل تو نیستی، مشکل مشکل است
مایکل وایت (استرالیا) و دیوید اپستون (نیوزیلند) در کتابِ کلاسیکِ «ابزارهای روایی برای اهدافِ درمانی» (۱۹۹۰) رویکردی را معرفی کردند که نقطهی شروعش یک جابهجاییِ زبانی بهظاهر ساده است: «برونسپاریِ مشکل» (externalization). بهجای «من آدمِ مضطربیام»، میگوییم «اضطراب این روزها زیاد به سراغم میآید». بهجای «من تنبلم»، میپرسیم «تعویق چه وقتهایی قویتر میشود و چه وقتهایی زورش به من نمیرسد؟». این بازی با کلمات نیست؛ تغییرِ موضعِ وجودی است. وقتی مشکل با هویتِ من یکی باشد، جنگیدن با آن یعنی جنگیدن با خودم ـ جنگی که هرگز برنده ندارد. اما وقتی مشکل چیزی بیرون از من باشد که «بر» زندگیام اثر میگذارد، من و حتی اطرافیانم میتوانیم در یک جبهه، روبهروی آن بایستیم. وایت و اپستون باور داشتند آدمها وقتی به درمان میآیند که داستانِ زندگیشان «اشباع از مشکل» شده است ـ یعنی داستانِ مسلط فقط شکستها را روایت میکند و باقیِ تجربهها را بیرونِ قاب گذاشته است.
بازنویسی: یافتنِ صحنههای بیرونمانده از قاب
قلبِ روایتدرمانی فرایندی است که وایت آن را «بازتألیف» (re-authoring) مینامید و موتورِ آن «نتایجِ یکتا» (unique outcomes) است: لحظههایی که با داستانِ مسلط نمیخوانند اما واقعاً اتفاق افتادهاند. کسی که داستانش «من همیشه جا میزنم» است، حتماً لحظههایی داشته که جا نزده ـ امتحانی که با وجودِ ترس داد، گفتوگویی که با وجودِ دلهره پیش برد. داستانِ مسلط این صحنهها را «استثنا» مینامد و دور میریزد؛ روایتدرمانگر دقیقاً همین دورریختهها را برمیدارد و دربارهشان کنجکاوی میکند: آن روز چه چیزی در تو بود که جا نزدی؟ آن لحظه چه ارزشی برایت مهمتر از ترس بود؟ اگر آن لحظه را آدمی که دوستت دارد دیده بود، دربارهات چه میگفت؟ با هر پاسخ، داستانِ جایگزین «ضخیمتر» میشود ـ اصطلاحِ خودِ وایت ـ تا جایی که دیگر یک استثنای لاغر نیست؛ خطِ داستانیِ دومی است که میشود رویش ایستاد. اپستون حتی برای مراجعانش نامه و گواهی مینوشت ـ سندهایی مکتوب که روایتِ تازه را رسمیت میبخشیدند ـ چون میدانست داستانِ نو برای ماندن به شاهد و سند نیاز دارد.
قلم به دست بگیر: علمِ نوشتنِ بیانگر
برای بازنویسیِ داستان لازم نیست حتماً در اتاقِ درمان نشسته باشی؛ کاغذ هم آزمایشگاهِ خوبی است. جیمز پنهبیکر از دههی ۱۹۸۰ در دهها آزمایش نشان داده که «نوشتنِ بیانگر» ـ نوشتنِ آزادِ احساسها و فکرهای عمیق دربارهی یک تجربهی دشوار، روزی پانزده تا بیست دقیقه برای سه-چهار روز ـ با بهبودِ خلق، کاهشِ مراجعه به پزشک و حتی بهبودِ عملکردِ ایمنیِ بدن همراه است. نکتهی کلیدیِ یافتههای بعدی این بود که صرفِ تخلیهی هیجان شفا نمیدهد؛ سودِ اصلی از آنِ کسانی است که در طولِ روزهای نوشتن، روایتشان تحول پیدا میکند ـ واژههای فهمیدن و معنا («فهمیدم که»، «حالا میبینم») کمکم در متنشان زیاد میشود. پژوهشِ جاناتان ادلر (۲۰۱۲) هم که روایتهای افراد را در طولِ رواندرمانی دنبال کرد، نشان داد افزایشِ «عاملیت» در روایت، پیش از بهبودِ حالِ افراد ظاهر میشود ـ انگار اول داستان عوض میشود، بعد زندگی. این همان ادعای بزرگِ این مقاله است، این بار با داده: بازنویسیِ روایت، تعارف نیست؛ مسیرِ تغییر است.
تمرینِ عملی: یک فصل، دو روایت
این تمرین سه شب وقت میخواهد، شبی بیست دقیقه. شبِ اول، فصلی دشوار از زندگیات را انتخاب کن که از آن فاصله گرفتهای، و آن را همانطور بنویس که معمولاً در ذهنت میچرخد ـ سانسور نکن؛ بگذار داستانِ مسلط خودش را کامل بگوید. شبِ دوم، همان فصل را با همان واقعیتها دوباره بنویس، اما این بار با سه قید: دستِکم دو «نتیجهی یکتا» پیدا کن (لحظههایی که با داستانِ مسلط نمیخوانند)؛ هر جا خودت دست به انتخابی زدی، فعل را اولشخص و فعال بنویس («تصمیم گرفتم»، «ماندم»، «گفتم نه»)؛ و در پایان یک جمله بنویس که با «در آن فصل یاد گرفتم...» شروع شود. شبِ سوم، دو متن را کنارِ هم بگذار و فقط یک پرسش از خودت بپرس: «کدام روایت، برای فصلِ بعدِ زندگیام راویِ بهتری است؟» هیچکدام دروغ نیستند؛ هر دو از واقعیت ساخته شدهاند. اما تو، بهعنوانِ راوی، حقِ انتخابِ زاویهی دوربین را داری ـ و فصلِ بعد را همان راویای مینویسد که امشب انتخاب میکنی.
نکتههای کلیدی
- • هویتِ ما داستانی درونی و در حالِ تحول است که گذشته و آینده را به هم میدوزد ـ و این داستان تألیف است، نه گزارش.
- • روایتهایی که «توالیِ رهایی» و «عاملیت» دارند با سلامتِ روان و پختگیِ بیشتر همراهاند (مکآدامز و مکلین، ۲۰۱۳).
- • برونسپاریِ مشکل، اصلِ بنیادینِ روایتدرمانی است: «من مضطربم» را به «اضطراب به سراغم میآید» تبدیل کن.
- • داستانِ مسلط، صحنههای ناسازگار با خودش را دور میریزد؛ بازنویسی یعنی برداشتنِ همین «نتایجِ یکتا» و ضخیمکردنِ روایتِ جایگزین.
- • نوشتنِ بیانگر (پنهبیکر) با خلقِ بهتر و سلامتِ بیشتر همراه است ـ بهویژه وقتی روایت در طولِ نوشتن معنا پیدا کند.
- • در پژوهشِ ادلر (۲۰۱۲)، افزایشِ عاملیت در روایت پیش از بهبودِ حال ظاهر شد: اول داستان عوض میشود، بعد زندگی.
منابع
- White, M., & Epston, D. (1990). Narrative Means to Therapeutic Ends. W. W. Norton & Company.
- McAdams, D. P., & McLean, K. C. (2013). Narrative identity. Current Directions in Psychological Science, 22(3), 233–238.
- Pennebaker, J. W., & Beall, S. K. (1986). Confronting a traumatic event: Toward an understanding of inhibition and disease. Journal of Abnormal Psychology, 95(3), 274–281.
- Adler, J. M. (2012). Living into the story: Agency and coherence in a longitudinal study of narrative identity development and mental health over the course of psychotherapy. Journal of Personality and Social Psychology, 102(2), 367–389.